
از بیست بالاتر!!!
همه جا را زیر و رو کرده ام،یعنی کجاست؟
این موقع هایی که چیزی گم کرده ام بیشتر از همیشه عصبانی می شوم.کتاب ها را که به کارم نمی آمد به اطراف پرتاب می کردم.
فریاد زدم:پس این دفتر من کجاااااست؟
مادرم به سرعت وارد اتاق می شود و می گوید:کسی که به وسایل تو کار نداره.همشون اینجاست.جلدش چه طوریه؟
می گویم:دفتر انشامه.روی جلدش نوشتم دفتر انشا کلاس دوم "د"
مادرم با تعجب به صورتم خیره می شود و می گوید:دفتر انشاء؟؟؟می خوای چکار؟
گفتم:تورو خدا فقط پیداش کن.سرم داره از درد میترکه
مادرم خیلی زود دفتر را پیدا می کند. مثل همیشه حق با او بود.خوب نگشته بودم
مادرم:خوب بگرد بعد داد و هوار کن
سرم را پایین می اندازم و با خنده دفتر را از دستش می گیرم.
مادرم می گوید:الان همه کتاب ها رو باید جمع کنی!مگه من امروز خونرو جمع نکردم؟
می گویم:چشم به خدا جمع می کنم. یک ربع دیگه.
می روم ولو می شوم روی تخت خوابم و طبق عادت دفتر را بالای سرم می گیرم و شروع به خواندن می کنم.
این که اکنون می توانستم به روزهای مدرسه برگردم لذت آور بود ولی دلیل اصلی من چیز دیگریست.
می خواستم بدانم این سال ها چه بر سرم آورده که دفتر انشای من شده صفحات تا نخورده ی اینترنت و نوشته هایم با این که چند بار پاکنویس می شود باز به دلم نمی شیند و بعد از مدتی هم آنها را پاک می کنم؟
همه چیز عوض شده.منی که اصلا" اهل نوشتن با خودکار قرمز نبودم حالا تنها رنگی است که از میان 5 رنگ خودکاری که کنارم می گذارم انخاب می کنم.
هنوز هم خودکار را بر روی کاغذ بیش از حد می فشارم ولی چرا نوشته هایم را به امید اینکه زیبا تر شود مرتب عوض می کنم.مگر دنبال نمره ای بالاتر از بیست هستم؟در صورتی که در هیچ انشایی پاکنویس نکردم و اکثرا" بیست می گرفتم.
اصلا" چه شد که اکنون من باید در اینترنت صفحه شخصی داشته باشم؟برای نوشته هایی که خیلی ها حتی ارزشی برایشان قائل نیستند.
شاید همه چیز از آن موقع شروع شد که سال 86پیشنهاد دوست تبریزی ام را قبول کردم.آقا هادی گفت بیا وبلاگ نویسی کن تا بیشتر با هم در ارتباط باشیم.حالا او رفته و از او فقط مانده یک تماس اول هر سال.
و من مانده ام و این صفحه ی لعنتی که حکم سطل آشغال برایم پیدا کرده.بیشتر نوشته هایی که دوست ندارم اینجا می گذارم.
چون چند روز دیگه 31 شهریوره و روز تولدم...خواستم بگم دیگه اینجا مطلبی از من نمی بینید.
دفعه ی پیش که قرار بود دیگر ننویسم و گفتم رمز وبلاگ را ندارم متاسفانه فراموش کرده بودم که رمز را می توان از ایمیل بازیابی کرد.اما این بار ایمیلم را از قسمت تنظیمات حذف کردم که راه برگشتی نباشد.رمز وبلاگ را هم 10 رقمی انتخاب میکنم و پس از اینکه آن را روی کاغذ نوشتم رمز را تغییر می دهم و آن کاغذ را پاره می کنم.
یک پیغام ویژه برای یک شخص ویژه:هنوز هم برایت شعر می گویم.هنوز هم حرف های چندش آور بلدم.نمی دانم کی می خواهم دست از سرودن برای تو بردارم چون اگر شعری هم می گویم از صدقه سر توست.من خوشبختی ات را می خواهم حتی اگر مجبور باشم برای آسایش تو از شهرم بروم.اگر روزی بدانم با رفتنم به آرامش می رسی مطمئن باش این کار را می کنم.هنوز هم برایت دعا می کنم نمی دانم تا کی ولی تنها کاری است که در نبودت آرامم می کند.مرا که حتی لایق جواب دادن ندانستی،امیدوارم با لایق ترین فرد ازدواج کنی.حرف زیاد بود ولی نه برای کسی که هیچ گاه اینها را نمی خواند.بقیه اش را لابلای شعر هایم می گویم.
از دوستان خوبم که در این سالها تنهایم نگذاشتند هم تشکر و هم خداحافظی می کنم.
امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم.محتاج دعای شما...محمد زارعی 31 شهریور 1390
از راه وفا،گاه ز ما یاد توان کرد/گاهی به نگاهی دل ما شاد توان کرد
صید دل من،لایق تیر تو اگر نیست،/در راه خدا،آخرش آزاد توان کرد
زاین بعد،کسی ناله ی من نشنود،آری/تا چند مگر،ناله و فریاد توان کرد؟
(صفایی نراقی)
آمد اماخانه اش را خالی از همخانه یافت
خویشتن را در سرای آشنا،بیگانه یافت
بوی غربت در فضای خانه اش لبریز بود
حسرت و اندوه را مواج در آن خانه یافت
عشق را در گوشه های خاطراتش خفته دید
روزهای رفته را در سینه اش افسانه یافت
باغبان را در کنار غنچه ها افسرده دید
باغ را بی سرپرست و بی گل و ویرانه یافت
سخت و سنگین سر به آغوشِ دلِ تنها سپرد
کوهی از غم های دیرین را به روی شانه یافت
(عطاءالله فریدونی)
پایان
اگر چه منتظرِ عهدِ این زمانه تویی
برایِ گریه ی هرشب،هنوز شانه تویی
به ناله بلبل هجرم ، فغان کند هر دم
که آتشِ دلِ من را ، بر آشیانه تویی
به ماه هر که بدوزد نگاه ، می خندند
چرا که در نظرِ ماه هم ، نشانه تویی
برایِ آمدنت بس که شعر می گویند
مخاطبِ همه ی شعرِ عاشقانه تویی
همین که قطرهٔ اشکی چکید ازسر ِ شوق
به خدمتی شود آن بحر،چون روانه تویی
خدای قادر و دانا تو را چه نیک سرشت
برای مهر و محبت ، چونان خزانه تویی
برای هر چه گناه کرده ام مرا ببخش
تو خوب بودی از اول ،لطف ِ بی کرانه تویی
دلا ! به رشته ی عمرم،نمانده جز تاری
بیا که معنیِ آن عمر جاودانه تویی
[محمد زارعی]
تقدیم به ساحت مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
همیشه از بازی شهاب حسینی خوشم می اومده
این سید بزرگوار اینقدر قشنگ بازی می کنه که واقعا" قند تو دلم آب میشه
مخصوصا" حالا که با بازی توی سریال "شوق پرواز" نقش یک شهیدی رو بازی می کنه که مورد علاقمه.
امیدوارم سید باز هم بیش از پیش بدرخشه.از شما هم می خوام براش دعا کنید.
راستی ببخشید این پستم یکم طولانی شد.یکم کسالت داشتم بحمدالله برطرف شد.
یه تصمیمی هم گرفتم شما هم بدونید بد نیست.احتمالا" وبلاگ رو عوض میکنم میرم میهن بلاگ.شاید!!!
یا علی
سلام
تصمیم دارم بعضی اوقات یک بخش از رمان یاسمین رو بذارم.امروز اولین بخش رو میذارم.
فصل اول
دهمین روز از ماه مبارك رمضان مزین به نام بانویى است كه خود را به عنوان نخستین بانوى اسلام به جهانیان معرفى كرده است.
وفات ایشان كه او را عال یترین نمونه وفا و فداكارى نیز مینامند به قدری براى مسلمانان حز ن آور بود كه سال وفات آن بانو را عا مالاحزان (سال اندو هها) نامیدند.
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز»
دانلود آهنگ با کیفیت MP3 320:
محمد علیزاده دانلود آهنگ سراب
دانلود آهنگ با کیفیت MP3 192:
محمد علیزاده دانلود آهنگ سراب
دانلود آهنگ با کیفیت MP3 128:
محمد علیزاده دانلود آهنگ سراب
دانلود آهنگ با کیفیت OGG 80 :
محمد علیزاده دانلود آهنگ سراب
ببخشید دیر آپ کردم.آخه رفتم مشهد.الانم اونجام.تا ۲۶ این ماه مهمون امام رضا هستم.
اینجا یه طرحیه به نام "ضیافت اندیشه تکمیلی"
من و ۴-۵ نفر دیگه از دانشگاهمون اومدیم مشهد توی دانشگاه فردوسی تا تکنیک های جنگ روانی رو یاد بگیریم تا بتونیم مقابل جنگ نرم دشمن خودی نشون بدیم.
از کسانی که ایمیل دادن عذر خواهی میکنم که تا الان جوابشونو ندادم.آخه نمیدونم چرا جی میلم باز نمیشه!!!!
راستی واسه این طرح یه سایت راه انداختیم.برید ببینید حتما" نظرتونم بگید.
http://ziyafat-arak.mihanblog.com
فعلا"

بسم الله

مشق شب:
امام حسن(علیه السلام) فرمود:
انسان تا وعده نداده، آزاد است. اما وقتى وعده مىدهد زیر بار مسؤولیت مىرود و تا به وعدهاش عمل نکند رها نخواهد شد.
بحار الانوار، ج۷۸، ص۱۱۳منبع:http://sibekhoshboo.ir
عقدهها رفتند و علّت مانده استدر گلويم حاج همت مانده است
برای اینکه خدا خوشش بیاد...!نمیگم چون ریا میشه!
خدا جون خیلی دوست دارم.سعی میکنم بهترین باشم تا لایق بهترینت باشم.
قولت که یادت نرفته؟میدونستم!آخه خدای من هیچ موقع هیچی رو یادش نمیره.
منم هر روز قولمونو مرور میکنم.یعنی سعی میکنم.سوره ی نور...آیه 3
دیدی هنوز یادمه؟
پ.ن:اینجوری نوشتم تا کودک درونمو زنده نگه دارم!
رمضان الکریم...ماه آشتی با خداست.نبینم جز چشم چیزی بگینااااا
التماس دعا
فرازي از نيايشهاي شهيد دكتر مصطفي چمران
من اعتقاد دارم كه خداي بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجي كه در راه خدا تحمل كرده است، پاداش ميدهد و ارزش هر انساني به اندازه درد و رنجي است كه در اين راه تحمل كرده است و ميبينيم كه مردان خدا بيش از هركس در زندگي خود گرفتار بلا و رنج و درد شدهاند. علي بزرگ را بنگريد كه خداي درد است كه گويي بندبند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسين را نظاره كنيد كه در دريايي از درد و شكنجه فرو رفت كه نظير آن در عالم ديده نشده است و زينب كبري را ببينيد كه با درد و رنج انس گرفته است.
درد، دل آدمي را بيدار ميكند، روح را صفا ميدهد، غرور و خودخواهي را نابود ميكند، نخوت و فراموشي را از ميان ميبرد و انسان را متوجه وجود خود ميكند.
انسان گاهگاهي خود را فراموش ميكند، فراموش ميكند كه بدن دارد، بدني ضعيف و ناتوان كه در مقابل عالم و زمان، كوچك و ناچيز و آسيبپذير است، فراموش ميكند كه هميشگي نيست و چند صباحي بيشتر نميپايد، فراموش ميكند كه جسم مادي او نميتواند با روح او همپرواز شود، لذا اين انسان احساس ابديت و مطلقيت و قدرت ميكند، سرمست پيروزي و اوج آمال و آرزوهاي دور و دراز خود، بيخبر از حقيقت تلخ و واقعيتهاي عيني وجود، به پيش ميتازد و از هيچ ظلم و ستمي روگردان نميشود؛ اما درد، آدمي را به خود ميآورد، حقيقت وجود او را به آدمي ميفهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درك ميكند و دست از غرور كبريايي برميدارد و معني خودخواهي و مصلحتطلبي و غرور را ميفهمد و آن را توجيه ميكند.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان رادرك كنم.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه باران تهمت ودروغ و ناسزا را عليه من سرازير كردي تا در ميان طوفانهاي وحشتناك ظلم و جهل و تهمت غوطهور شوم و ناله حقطلبانه من در برابر غرش تندرهاي دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد و در دامان عميق و پرشكوه درد، سر به گريبان فطرت خود فرو برم و درد و رنج علي را تا اعماق روحم احساس كنم؛ علي بزرگ، علي نمونه، علي مظهر اسلام و عنايت و عبادت و محبت و ايمان و عشق و تكامل كه با تمام عظمتش و با تمام درخشش خيرهكنندهاش، بيش از هر كس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت و بيش از 1400 سال تاريخ و هزارها عبرت روزگار هنوز هم هجوم تبليغات شوم طاغوتيان در اذهان اكثريت مسلمانان باقي نمانده است و شخصيت بيهمتاي اين نمونه روزگار براي ميليونها بشر ناشناخته مانده است.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم و به ارزش كيميايي درد پي ببرم و ناخالصيهاي وجودم را در آتش درد بسوزم و خواستههاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه تو مرا در آتش عشق گداختي و همه موجودات و خواستنيها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بيمقدار كردي تا از كنار هر حادثه وحشتناك بسادگي و آرامي بگذرم و دردها، تهمتها، ظلمها، فشارها و شكنجه ها را با سهولت تحمل كنم.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي تا گاهگاهي از دنياي ماده درگذرم و آنجا جز وجود تو را نبينم و جز بقاي تو چيزي نخواهم و بازگشت از ملكوت اعلي براي من شكنجهاي آسماني باشد كه ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد.محسن یگانه - یالان
Geri döndüren gördün mü geçmişi
گذشته ای راکه پشت سر گذاشتی را دیدی
Bo
؛a soldurdun o nazlı gençliği
ان جوانی نازنین را بی دلیل از بین بردی
Bir avuç toprak için yor kendini
برای مشتی خاک خودت را خسته می کنی
Dünyada ölümden ba؛kası yalan
در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است
Yalan ba؛kası yalan
دروغ همه چیز دروغ
Dünyada ölümden ba؛kası yalan
در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است
Zaman kendine benzetmez herkes
زمان هیچ کس را شبیه خودش نمی کند
Hesapsız açar baharlar pembeyi
بهار بی حساب شکوفه ها را می شکفد
Açmad ığın dalda sözün geçer mi
ایا می توانی شاخه ای را که نشکفته شکوفا کنی
Dünyada ölümden ba؛kası yalan
در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است
Sitem etme haberi yok dağların
شکوه نکن که کوهها خبر ندارند
Gözlerini ellerinle bağladın
چشمانت را با دستهایت بسته ای
Faydası yok geç kalınmı؛fidanın
فاید ه ای ندارد نهالی که دیر کاشته شده با شد
Dünyada ölümden ba؛kası yalan
در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است
سلام به همه.خوبین؟
منم خوبم شکر خدا...!دیدم خیلی وقته از خودم شعر نذاشتم توی وبلاگ.به تلافی این مدت یه غزل از خودم که خیلی دوسش دارم براتون آماده کردم.امیدوارم خوشتون بیاد.در مورد غزل اگه بخوام بگم...این غزلو 20/4/90سرودمم.برای من یاد آور خاطره ایه که خیلی توی روحیه ام تاثیر گذاشت.طوری که چندین هفته بود اصلا شعر نمی گفتم و حتی یدونه غزل هم نخونده بودم.وزن شعر از یکی از غزل های معروف استاد رضیه.
خیالِ سفر
همه نالم،همه داغم،که از او بی خبر ماندم درخت نارون گشتم ، در آغوش تبر ماندم
چو او میرفت، درچشمم همه تاریک و خونم اشک ولی در انتظارِ بارشِ از این بَتَر ماندم
به رویِ پله یِ عمرم، که با او گفتُ گو کردم به یادِ صحبتِ با او ،همه شب تا سحر ماندم
به خوابش دیدم او را، گفت:برایِ من سفر باید ندانستم خیال است و همیشه در به در ماندم
خبر پیچید ، دنبالش همی گردم تمامِ عمر شدم مجنون و از ٱشوبِ شهرت، برحَذَر ماندم
پ.ن:امیدوارم صاحب این غزل همیشه سالم و سلامت باشه!
که به تایید تو از مردم عاقل دورم!
سوزان پولیس شوتز
مرتضي پاشايي دانلود آهنگ منو ببخش
هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود اگر كسي تو را آنطوركه ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد دوست واقعي كسي است كه دستهاي تورابگيردولي قلب تورالمس كند
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگزبه اونخواهي رسيد!
زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشک به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
![]()
يادم آيد تو به من گفتی: از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن!
آب، آيئنه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن!
با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی! من نه رميدم نه گسستم.
باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم!
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق ندانم. سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم!
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشيندم.
پای در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم، نرميدم...
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نه کنی از آن کوچه گذر هم!...
بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
فريدون مشيری
شد شد نشد نشد
به درک(پوزش به خاطر بد دهنی)
میترسم بنویسم باز بهم بگن جنبه نداری
تا بعد امتحانا...
کافیست تا 3 بشماری.تمام اتفاقات در همین لحظات کوتاه اتفاق افتاد.
سیب سرخ از دست پسرک عاشق رها شد و در کنار جوی آب به پایین غلط می خورد...
زنی از شوهرش سیلی خورد...کودکی حین بازی با دوچرخه ای تصادف کرد...بچه ای در حال پاک کردن دفترش آنرا ناخواسته پاره می کند...شام یک ضیافت زیر پای دعوای خانوادگی به آشغال تبدل شد(له شدن گوجه ها تماشایی بود)...آبگرمکن یک خانه وقتی کودکی در خانه تنها بود ناگهان می ترکد...
دلیل اینها و مسبب اصلی همان سیب بود آیا؟سیبی که بعد از طی کردن طول کوچه به جلوی پای دختری رسید؟
نتیجه اخلاقی:عشق مسبب همه بلاهاست.تا می توانید از آن دوری کنید.حتی وقتی که همه چیز خوب و خوش می گذرد یک روز به خودتان می آیید و از کارتان پشیمان خواهید شد.
پ.ن:این داستان کوتاه هدیه من به دوستانی که تو این مدت بهم سر میزدن.ببخشید اگه دیگه شعرهامو نمیذارم چون قصد چاپشونو دارم.اگر به لطف خدا چاپ شد در صورت تمایل به آدرس دوستانی که کتاب رو میخوان پست میکنم.
اصلا" کی گوش میده
شدم یه مرده ی سخنگو...نه ببخشید مرده ی تایپیست!!!
تا کی باشه این تابوت ما روونه ی جهنم بشه خدا میدونه
به منتظر بودن عادت کردم
پ.ن:زرشک!
جوان متدینی بود. از این ها که تعصب دارند. دلش میخواست به دیدار دختر برود. دو دل بود. استخاره کرد. بد آمد.
بعد از چند دقیقه دوباره استخاره کرد!
فقط
زنی عاشق مردی شد. با او ازدواج کرد، اما کارش به اختلاف کشید. خواست طلاق بگیرد. گفتند:
_ نمیشود. تو فقط میتوانی شوهر کنی!
استحاله
مرد به قدری شیفته ی عقیده اش بود که میخواست با زور هم که شده همه چیز را مطابق آن تغییر دهد. حتی حاضر بود جان خود را بدهد، و چون با مخالفتی رو برو شد که مانع کارش میدید با خود گفت: جانش که از جان من عزیز تر نیست!
جلوی صف
حاکمی بود که وقتی مخالفانش زیاد و زیاد تر شدند و علیه اش راهپیمایی کردند، خودش در صف اول آنها قرار گرفت و شعار "مرگ بر حاکم" میداد و چون قرار نبود حاکم داشته باشند به عنوان "پیشوا" انتخاب شد!
مادام کاشف
وقتی شوهر مادام کوری به وی میگفت: کوری...
مادام کوری مجال نمیداد که بقیه ی حرفش را بزند، عصبی در کلامش میدوید و میگفت: خودت کوری...
توضیح: مادام کوری برای شما کاشف رادیو اکتیویته است، برای شوهرش زنش بوده!
توی دنیا چی میخوای تا به پاهات بریزم؟...همه ی هستیمو من به سر و پات بریزم
لب پرخنده می خوای؟...بیا لبهام مال تو
چشم پر گریه می خوای؟...هر دو چشمام مال تو
بیا تا برات بگم من وجودم مال تو
بزار تا فدات بشم من غرورم مال تو
اگه بازیچه می خوای بیا قلبم مال تو
اگه رودخونه میخوای سیل اشکم مال تو...
چرا من بی تو بمونم؟نمی دونم....نمیتونم
واسه ی زندگی کردن تو رو می خوام خوب می دونم
تو بدون عشقم تو هستی
واسه من زندگی هستی.